چکّه چکّه روی زمین خون میریخت
لیلی میریخت اشک و مجنون میریخت
در خون منی چنان که در قلب توام
از شاهرگم عشق تو بیرون میریخت
دل؛ جای قدمرنجهی کسی است...
آن قدر دل بردی که دیگر چارهای نیست
دیگر میان ما دو تا دیوارهای نیست
تنها امیدم عشق بود اما نفهمیدم
او هم در این بازار دنیا کارهای نیست
در این سکوت برفی این شهر سنگی
غیر از من این شبهای سرد آوارهای نیست
فرجام هر پرواز هم آخر فرود است
در حوضهای شهر اگر فوارهای نیست
این عشق، باز جان مرا درمیآورد
سیراب و شیردان مرا درمیآورد!
تنها نگاه میکند و با همان نگاه
از حلق من زبان مرا درمیآورد
بسیار زور میزند و زور میزند
تا شیوهی بیان مرا درمیآورد
در حرکتی بدیع و نو و ساختارکش
از چانهام دهان مرا درمیآورد
در سینهام مدال طلای غم کسیست
با دست خود نشان مرا درمیآورد
زیر شکنجههای مداوم شبانهروز
بابای دودمان مرا درمیآورد
خیلی لطیف و راحت و نرم و ظریف و خوب
با گوشت استخوان مرا درمیآورد
این شغل اوست، قاتل بالفطره است عشق...
آمیختهی ماندن و رفتن؛ عشقت
زخمی که همیشه هست بر تن؛ عشقت
رفتی روزی به دوردستی ابدی
برگرد و ببین چه کرد با من عشقت
1. راهرو 28، غرفه 19 شرح اسم؛ هدایتالله بهبودی؛ زندگینامه؛ مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
2. راهرو 23، غرفه 23 خاک بارانخورده؛ محمدجواد شرافت؛ مجموعه شعر؛ فصل پنجم
3. راهرو 31 غرفه 41 مجموعهآثار شهید آوینی؛ واحه
5. راهرو 19، غرفه 43 داشِت عباسقلیخان پسری؛ نسیم عربامیری؛ شعر طنز؛ سپیدهباوران
6. راهرو 19، غرفه 43 هی شعر تر انگیزد؛ سعید بیابانکی ؛ شعر طنز؛ سپیدهباوران
8. راهرو 5، غرفه 17 قیدار؛ رضا امیرخانی؛ رمان؛ افق
پ.ن: یکی دو تا از راهرو غرفهها اشتباه بود. یک کتاب، کتاب خوبی نبود؛ به نظرم. و یک کتاب هم موجود نبود و ناشر مالیده بود معلوم نبود چه کار کرده بود. تغییرلازم بود این پست. شاید دوباره چیزهایی هم اضافه کردم بهش.
با لحظهای درنگ به آتش کشیده است
جان مرا قشنگ به آتش کشیده است
از کوزههای صلح، مرا آب داده است
در کورههای جنگ به آتش کشیده است
هر شیشهای که نام تو را داشت روی خود
با چند تکه سنگ به آتش کشیده است
مهتاب را به رسم غزلهای منزوی
با پنجهی پلنگ به آتش کشیده است
تنها درخت سیب، در این خاک تشنه را
یک بغض سرخرنگ به آتش کشیده است
عشق است، عشق اهل مدارا نبوده هیچ...
پ.ن: عذرخواهیلازم است این پست! بس که بیسروته از آب درآمده. عذرخواهی، خیلی عذرخواهی.